| X Close | ||
خیلی کئتاست نمیخواستم آپ کنم اما دیدن ملت منتظرن !! ببخشید هیچجا کامنت نمیتونید بذارید !!!!
نازنين بي تفاوت تايم تيبل را گرفت و تشكر سردي كرد. موبايلش زنگ خورد ساره بود:
- بله؟!!!
- بيا منو بزن. شد يه بار من به تو زنگ بزنم تو طلبكارانه جواب ندي.سلام
- اصلا حوصله ندارم ساره جان حرفت و بزن؟؟
- مصاحبه چطور بود؟؟من به دكتر نادري زنگ زدم گفت اصلا نيازي به سفارش نبود خيلي خوب جواب دادي...
- وقتي خودت ميدوني چرا مزاحمم شدي؟؟
- غلط كردم بابا.اه بداخلاق سگ شدي حسابي.6 خونه باشي ميام دنبالت.
- ببينم چي ميشه . فعلا ...
به شدت حرصش گرفته بود سوار بر ماشينش شد و دنده عقب رفت و محكم به ماشيني برخورد كرد. پياده شد و طلبكارانه روي كاپوت ماشيني كه با آن اصابت كرده بود زد.راننده كه سرش را به فرمان ماشين تكيه داده بود هيچ عكس العملي نشان نداد،نازنين لجش درآمد و محكم به شيشه ي ماشين كوبيد صداي مردانه اي كه به زحمت به گوش ميرسيد زمزمه كرد:
- من شكايتي ندارم خسارت هم نميخوام .
نازنين صدا را شناخت آه خداي بزرگ باز هم آرش ...!! داشت بالا مي آورد، احساس كرد واقعا حالش وخيم است سرش را گرفت و ديگر نفهميد چه شد ...!! وفتي چشمانش را باز كرد خود را روي تخت اتاقش يافت خوشحال شد و مطمئن بود كه تمام آن ماجرا خواب بوده اما همين كه خواست بلند شود متوجه سرمي كه به دستش زده بودند شد ...!!با ناراحتي سرش را به سمت در كه در آستانه ي بازشدن بود چرخاند،سايه اي پشت در ديده ميشد.اما صاحب آن سايه جرئت ورود به اتاق را در خود نميافت .نازنين با بي حوصلگي گفت:
- هركي هستي بيا تو ..!!
صداي مردانه اي در پاسخ گفت: حتي من ؟
- تو ؟؟ آرش ؟؟؟ وايي خداي من بگو دارم خواب ميبينم!!
آرش آهي كشيد و وارد اتاق شد و گفت : نه بايد عرض كنم كه بيداريد.ببينم نانازم حالت خوبه ؟؟ چيزيت كه نشد ؟؟ من و ببخش!!
اين لحن و كلمات نازنين را به 6 سال پيش برگرداند . وقتي كه از تاب افتاده بود و آرش كنارش چنين عاجزانه عذر و تمنا ميكرد ..!!واقعا چه زود گذشته بود نگاهي به صورت آرش انداخت . آرش ازجايش برخاست و بيرون رفت اما صدايش به گوش ميرسيد:
- فرناز خانوم اين دخمل خوشكله ي شما زيادي نازنازي با اومده چيزيش نيست اصلا همش فيلمه به خدا !!
نازنين خود را لنگان لنگان از اتاق بيرون كشيد و با لحن بچه گانه اي گفت:
- نخيرم نگاه نميتونم راه برم :(
آرش جلو آمد و دستش را كشيد:
- نميتوني راه بري؟؟؟پس اين منم كه دارم مثه چي ميدوئم؟؟
- نكن آرش پام پيچ خورده :(
- واه ميبيني فرناز خانوم وسط خيابون غش كرده بعد ميگه پام پيچ خورده چه ربطي داره آخه؟؟
ساره شاد و شنگول با سك دسته گل بزرگ وارد خانه شد و باديدن آرش و نازنين در آن وضعيت گلها را به هوا پرتاب كرد فرياد زد:
- آشتي آشتي؟؟؟ ايول ناناز جونننننننم !!
متاسف میباشم که این قسمت را گند نوشتم ...!! اصلا نمیدونم چرا ادامه ی این داستان تو ذهنم نمیاد ..!! وایییی دیوانه شدم :دیییییی این رو تحمل کنید قول میدم قسمت بهدش خوشکل باشه تماه سعیم رو میکنم :( بفرمایید:
نازنين دستي تكان داد و به سوي خانه دويد . محيط خانه انقدر گرم و صميمي بود كه نازنين برخورد سرد آرش را به كلي فراموش كرد.نگار خواهر نازنين با بچه هاي دوست داشتني اش ستاره و سهيل آمده بود و همه گرم صحبت بودند. انطرف هم پارسا و سروش با كامپيوتر ور ميرفتند . پارسا شوهر نگار پسرعموي آرش بود و تنها چيزي كه در آن محيط شاد باعث آزار نازنين ميشد چهره ي پارسا بود ، پارسا و آرش نقطه ي تقارن هم بودند و هيچكش باورش نميشد برادر نباشند چون خيلي شبيه بودند . تنها فرقشان اخلاقشان بود پارسا پسري احساساتي و مهربان و بلعكس آرش لجوج و سنگدل بود . وقت شام بود و نازنين در آشپزخانه مشغول تزيين ظرف سالاد بود كه پارسا وارد شد :
- به به ناناز خانوم دارن صليقه به خرج ميدن؟؟
- سلام.آره عاشق تزيين سالادم نگار ميدونه !!
پارسا كه دهانش را با كاهو پر كرده بود سري تكان داد و گفت:
- هوم واس همين گفتم هروقت مهمون دعوت كرديم نگار بت يه زنگ بزنه بياي سروقته سالادا اين نگار خانومه ما كه ازين هنرا نداره !!
درهمين حال نگار وارد آشپزخانه شد و با خنده گفت:
- جناب پارسا شما اينجا تشريف داريد ؟؟احتمالا داريد خواهر بنده رو قر ميزنيد اين نانازيه ما پخته تر ازينه كه خام حرفاي تو بشه همين من يكي گول خوردم كافيه :) !!
- يعني اينقدر زود لو رفتم ؟؟
نگار سري به تاييد تكان داد و بعد گفت:
- خوب حالا داشتي بش چي ميگفتي؟
- هيچي داشتم مقدمات رو آماده ميكردم برم سره اصل موضوع كه شما اومدين خراب كردين :(
- پارسا لوس نشو بگو ديگه !!
- هيچي با يه بنده خدايي منو مامور كردن كه يه حرفايي به ناناز بزنم.
- اوووووووم .. آها يادم اومد جريان اونه ؟؟
نازنين كه پاك كلافه شده بود دست از نزييناته لازمه كشيد و باعصبانيت رو به نگار و پارسا كرد و گفت :
- ميشه بگين اينجا چه خبره؟ اين بنده خدا كي هست ؟
پارسا روي نزديكترين صندلي به نازنين نشست و گلويي صاف كرد:
- خوب حالا كه مشتاقي بشين برات بگم .
- نه راحتم تو فقط بگو .
- اوه اوه چه عصباني احتمالا تو كافي شاپم همينطوري بودي ...
در آغاز نازنين متوجه منظورش نشد اما بعد از مدتي سكه اش جيرينگ صدا كرد :
- خوب ؟؟
- فك كنم گرفته باشي بحث كيه ؟؟ امروز رفته بودي كافي شاپه آرش ؟؟
- اوهم خوب؟؟
- آرشم ديدي ؟
- واي پارسا يا بگو چيه يا دست ازين سوالاي زمخت بردار !
- اصل موضوع اينه كه آرش خان ما حسابي از ديدن شما مسرور و شادمان گشتند و الان دارن تو آسمونا بالبال ميزنن يه نيگا بندازي ميبينيش اونا !
نازنين كه ديد قرار نيست پارسا دست از مسخره بازيهايش بردارد بي توجه ظرف سالاد را برداشت و به سالن برد و سر ميز نشست و در كنار ديگران مشغول خوردن شام شد. آخر شب پارسا نازنين را صدا كرد و از نگار خواست تنهايشان بگذارد :
- ببين ناناز تو و آرش تا كي ميخواين اين رابطه رو با هم داشته باشين؟؟
- متوجه ي منظورت نميشم مگه ما رابطه اي هم با هم داريم؟
- دست بردار دختره من تو رو نشناسم ؟؟ ببين هيچكي نميدونه بين شما چي پيش اومده كه اون دوستيه مثال زدني تبديل به يه نفرت شده اما الان ديگه بايد تمومش كنيد .
- آرش چيزي گفته ؟
- آره !! فك ميكرد من تو رو به كافي شاپ فرستادم و كلي سرم داد و بيداد كرد كه چرا يه خاطره اي كه داشت فراموش ميشد رو زنده كردم اما من براش توضيح دادم كه من خبر ندارم . اول خوشحال شدم گفتم شايد خودت پيش دستي كردي اما حالا ميبينم كه جنابعالي هم از خره ايتن شيطون بدمذهب پايين نمياين !
- ممنونم كه به فكره مني اما ترجيح ميدم همينجوري بمونه. . .
نازنين حرفهايش را نا تمام رها كرد و رفت تا بخوابد ، اما تمام شب را فقط در جايش تكان خورد و ازين پهلو به آن پهلو شد و دمدماي صبح به خواب رفت . ساعت 11 مصاحبه داشت . 9 از خواب برخاست و دست و پا شكسته صبحانه اي خورد و حركت كرد . خيلي وقت بود پشت فرمان ننشسته بود به همين دليل با احتياط رانندگي ميكرد بعد از يك ساعت به محل رسيد و دوان دوان به سمت اتاق مصاحبه رفت خوشبختانه هنوز نوبت به او نرسيده بود در ذهنش تمام درسهايش را مرور كرد و خيلي آماده وارد اتاق شد اما ناگاه خشكش زد ... !! اين آرش بود كه جلوي او در كنار سه استاد ديگر نشسته بود. حتي فكرش را هم نميكرد كه آرش در اين دانشگاه استاديار باشد ...!!آب دهاننش را قورت داد و نفس عميقي كشيد و سعي كرد بر اعصابش مسلط باشد . سوالات يكي پس از ديگري پرسيده ميشد و او با دقت تمام جواب داد كار سه استاد ديگر تمام شده بود و اتاق را ترك كردند و حالا او مانده بود و آرش . آرش سر بلند كرد و با قاطعيت تمام گفت:
- خانم فاتحي جمع نمرات شما به حد تعيين شده رسيده و ميتونم بگم كه بالاترين نمره رو اورديد و قبول هستيد اما قبلش من يك سري كلاسها رو گذاشتم كه بايد در اونها شركت كنيد و آماده شيد .
نازنين آهسته پرسيد: نميشه من كلاس ها رو نيام ؟ آخه ...
- خير خانم حتما بايد شركت داشته باشيد همراه من بياييد تا تايم تيبل رو بهتون بدم از 2 شنبه شروع ميشه.
نازنين آهي كشيد و به دنبال آرش از اتاق خارج شد ....
پ.ن :سلااااااااااااااااام :دیییییی !! خوب اینم داستان جدید ... فهلا داشته باشید . تا من حسه نوشتن ادامش بیاد تو سرم !! شما هی عشقولانه میخواین منم نوشتنه عشقولانه برام هارده :دییییییی بفرمایید :
هوا سرد بود خيلي سرد ... آن طرفتر در گوشه اي از پياده رو دختركي با باروني بلند شيري رنگ چتر به دست ايستاده بود و انگار انتظار ميكشيد . هر از گاهي دستانش را به هم ميماليد و ها ميكرد . دماغش سرخ شده و چشمانش از سوز سرما به اشك نشسته بود . باران شدت يافت و دخترك چترش را باز كرد . عرض پياده رو را طي ميكرد و هر از گاهي نگاه به ساعت مي انداخت . گوشي اش زنگ خورد با اخم نگاهي به اسكرين آن انداخت و بعد پاسخ داد:
- كجاييييييييي ؟؟
- سلام خانومي !! جاي پارك نيس اگه زحمتت نميشه بيا خيابون پشتي من منتظرم .
- اوكي الان اومدم فعلا !!
موبايلش را در كيفش گذاشت و با سرعت از كوچه اي خودش را به خيابان پشتي انداخت ديگر تحمل سرما را نداشت . ماشيني آنطرفتر برايش چراغ زد ، نگاهي به ماشين انداخت و با لبخند به طرفش رفت و در جلو را باز كرد و نشست :
- آدم برفي شدم چرا اينقدر دير .
- عليكه سلام . اشكالي نداره خوشكل شدي دماغشوووووو :)!!
- مرض !! ساره خيلي خستم بريم يه جا قهوه ي داغ بخوريم دلم بدجور هوس كرده !!
- چشم . امتحان خوب بود ؟؟
- آره بابا چرند بود . فردا مصاحبه دارم ازين يكي بيشتر ميترسم .
- سفارشتو كردم نانازم نگران نباش . فقط خوب بخون كه زياد سوتي ندي بقيش حله :)!!
نازنين خم شد و صورت ساره را بوسيد :
- وييييييييي چه سردي برو اونور تشكر نيازي نيست !!
- بچش!! خودش گرم نشسته تو ماشين بعد منو يه ساعت الاف گذاشتي تو سرما :(
- بابا ترافيك بود بيخيال !! كجا بريم حالا؟؟
- بريم يه قهوه بخورم يخم آب شه :)
ساره ضبط را روشن كرد و موزيك ملايمي گذاشت !! بعد از نيم ساعت جلوي ي كافي شاپ پارك كرد . هر دو از ماشين پياده شدند :
- نههههههههههه اينجا نه!!
- وا مگه چشه گفتي كافي شاپ ديگه !!
- اينجا كافي شاپه آرشه بدو بريم سوار ماشين شيم جلوتر يه كافي شاپ ديگه هم هس .
- آها !! چه بهتر امروز ميخوام نازنينم و با آرش خان آشتي بدم .
- ساره!!! بريم تورو خدا .
ساره دست نازنين را كشيد و عرض خيابان را پيمودند و وارد كافي شاپ شدند . ظاهرا كسي در آن نبود ساره صدا زد:
- ببخشيد ميشه يكي منو رو برامون بياره ؟؟
پسري با اخم از پشت پارتيشن بيرون آمد و گفت :
- تعطيله خانوما .
- سلام . حالا نميشه باز باشين ؟؟ اين دوستم يخ كرده 2 تا قهوه كه كاري نداره !
پسرك صدا زد :
- آرش !! بيا ببين اينا چي ميگن .. حرفه من و كه گوش نميدن شايد تو بتوني حاليشون كني .
نازنين با شنيدن اسم آرش به خود لرزيد و خود را پشت ساره مخفي كرد . مدتي بعد پسري قد بلند و حسابي خوشتيپ با قيافه اي عصباني آمد :
- امرتون ؟؟؟
- گفتم كه قهوه ميخوايم !
- دوستمم كه براتون توضيح داد فعلا تعطيله .
- منم توضيح دادم دوستم يخ بسته هوس قهوه كرده !!
آرش با لحن تمسخر آميزي گفت :
- واس همين خودشو پشت شما چپونده ؟؟
نازنين كه بد بهش برخورده بود جستي زد و بيرون پريد و پاسخ داد :
- به شما مربوط نميشه !!
آرش تظاهر كرد كه او را نميشناسد و اينبار با جديت بيشتري گفت :
- تعطيله فعلا هم قصد نداريم بازش كنيم خوش اومدين .
نازنين كيفش را از روي ميز برداشت و دست ساره را كشيد و درحالي كه به سمت در ميرفت فرياد زد:
- بيا ساره جون اينا ادب ندارن كافي شاپ قحطي نيس خيلي باورشون شده ...
آرش بدون اينكه جوابي دهد با عصبانيت روي صندلي نشست . فرزاد همراه 2 قهوه آمد و گفت :رفتن ؟؟
- اوهوم !
- خوب چرا اينقدر ناميزوني ؟؟
آرش سر بلند كرد و لحظه اي به چشمان فرزاد خيره مان و بعد پاسخ داد : نازنين بود .
- نازنين ؟؟ كدوم يكيشون همون مانتو سياهه ؟؟
- نه باروني شيريه !! و بعد دوباره سرش را بين دستانش جاي داد . فرزاد هم حرفي نزد و مشغول نوشيدن قهوه اش شد . آرش از جايش برخاست و سويچ ماشينش را برداشت و به فرزاد اشاره كرد :
- ميرم خونه . تو هم ببند برو . امروز حال حوصله ندارم فردا ساعت 9 باز كن من بعد دانشگاه ميام ساعتاي 3 ! و بعد خارج شد . فرزاد هم قهوه ي نخورده ي آرش را ريخت و كافي شاپ را رسما تعطيل كرد و رفت . از آن طرف نازنين مشغول نثار فحش هاي رنگارنگ به آرش بود و ساره ريسه ميرفت :
- بسه ناناز مردم از خنده ولش كن بيچاره رو . بچس نميفهمه :)
- بچس نميفهمه؟؟ دلت خوشه ساره من اينو از بچگي ميشناسم !! ميخواست منو سنگ رو يخ كنه ...
- برو بابا دلت خوشه ! بيا اينم خونتوهن پياده شو من باس برم شركت ديرم شده فردا ساعت چند بيام دنبالت ؟؟
- نيا خودم ميرم ماشينم خيلي وقته بيرون نيومده !
- هر طور راحتي ! پس سلام برسون قربونت برم موفق باش خداحافظ !!
نازنين دستي تكان داد و به سوي خانه دويد . . .